اينجا قطعه ای از هيچ است


7sclub

لیست وبلاگهای مورد علاقه

جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦

 



پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦

من آزادم...



دستم را بگیر...

سقوط کرده ام در این ورطه ی گنگی...
من در پستی و بلندی کلمه ی عشق حیرانم...
من شگفتم از بازی روزگار، باز....
آن هنگام که محبت را در گوشم زمزمه می کرد و دستانش گلویم را می فشرد...
تو برایم از راز خنده های کودکانه ی آن دخترک بگو...
وقتی بر سرم فریاد از بی وفایی می زد...
تو برایم بگو...
از آغوشی که تنها در ازای آن اسکناس سبز آبی گشوده شد...
یا شانه ای که تنها برای انتقام، مونس چند شبی از دل تنگی هایم بود...
برای که بگویم...
از چیزهایی که نبود...
از ثانیه هایی که در مشت قاب گرفتار در چنگال سرد دیوار فریاد می زنند...
به راستی راز آن چشمان چه بود که پسرک تنها را در جاده ی مه آلود ترس، گریان بدرقه می کرد...
تو از نفرت برایم بگو...
از بغضی که سالهاست شرم نام گرفته....
از ناله ای که ترس پنداشته شد....
از سکوتی که رضایت را تصویر ساخت...
فاصله ی من و تو از این جا تا خط بعد نیست...
برزخ من و تو از نگفته ها پر شده است...
تدبیری بیاندیش تا با خدا بجنگیم...
شیطان هم دوست داشتنی ست...
آن هنگام که نخواست تا آدم تنها بماند در این بازی سرنوشت...
چه می خواهی از این قطره ی اشک...
می خواهم سیب سرخی باشم در کنج اتاق سپید...
یا رد سرخ گریه ی نیم شبی بر چشمان آبی...
تپش قلبی برای تو هم دلفریب ست...
پس بیا تا با این قلم در بین کلمات سرد بدویم...
شاید انتظار ما را پنهان سازد...
یا حتی فریاد...
تو که دم از تنهایی می زنی...
جمع را برایم معنا کن...
جدایی را بنویس...
من هنوز می دوم....
شاید این کلمات مرا تا آن ملکوت معشوق معهود همراهی کنند...
باور کن که آزادم...


پيام هاي ديگران ()

احسان


سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

گیجی...

  The image “http://www.drkoegler.at/imagedb/pspic/image/76/philosophi3dca2d9153ef6.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

چه ساده دل کندی از من.... منو تنها گذاشتی... چه سخت بود با تو بودن... چه آسون تو رفتی....

بی هدف دارم توی شهر رانندگی می کنم....

ساعت رو نمی دونم چنده، فقط می دونم خیلی دیره...

خونه هم خبری نیستش....

کسی منتظرم نیستش که براش زود برگردم....

باک ماشینم پره، خودمم پرم، دلم هم پره....

تازه خیابون هم که پره، پس چرا برم تو خونه؟...

نیم ساعتی هست که ول می چرخم....

نه اینکه فکر کنی اومدم یکی رو تور کنم....

هیچ وقت عرضه ای اینکارا رو نداشتم...

اما دوستام میگن داری و رو نمی کنی....

نمیدونم اینا از کجا اینهمه میدونن که ما نمیدونیم...

نه سیگاریم، نه دخترباز، نه رفیق باز، نه هیچی...

پاستوریزه ی خدایی...

از اون بچه مامانی هایی که صبح ها باید شیر و تخم مرغشون رو تو سینی تو رختخواب براشون بیارن...

اما تاحالا هیچکس نه تخم مرغی برای من آورده نه شیر داغی تو سینی منتظرم بوده....

الکی برای خودم دور می زنم....

دو سه تا ماشین برای دو تا دختر وایستادن...

یکی از دخترها مثل اینکه حرفه ایه....

با افتخار فدم میزنه و ملت هم چراغ میزنن...

دوستش انگار یکمی ترسیده....

منم ترسیدم....

چرا؟...

 

دلم می خواد یه جورایی به یکی فحش بدم...

همه جا رو آدم سیاه ببینه بهتر نیست؟...

مگه نه اینکه با هر کی حرف میزنی سیاهه؟...

تا حالا عاشق شدی؟...

شکست خوردی؟...

ولت کرده؟ ولش کردی؟...

توی دلت بهش فحش دادی؟...

من یه بار دادم...

از ماشینش پریدم پائین و گفتم...

راستی چند روز پیش بارون می اومد...

قشنگ بود؟...

من که فقط کثیف شدن ماشینم رو دیدم و خوابیدن موهام رو....

حتی بارون هم می تونه سیاه باشه...

چشمهای دوست دخترت سیاهن؟...

شنیدی می گن برق چشمان سیاهت قلبم را روشن کرد؟...

مگه قلبت خاموش بود که روشن شد؟...

با برق کار می کرد؟...

سیاه بود؟...

قلب آدما رنگیه؟...

من حتی به اون گربه سیاه ی توی پارکینگمون هم که شبها می آد رو سقف ماشینم می خوابه مشکوکم...

چند بار بهش فحش دادم...

ندم؟ بدم؟...

فحش رو برای دادن گذاشتن دیگه...

راستی گفتی عاشق شدی؟...

می خوای عاشق بشی؟...

من عاشق شدن رو دوست دارم...

روزی چند بار می شم...

اما فحش دادن رو بیشتر دوست دارم...

آدم سبک میشه...

نمیشه؟....

من حتی به او دخترا هم فحش دادم...

فکر کن؟ بارون و گربه و دختر...

 

راستی تو خدا رو دوست داری؟....

من دارم...

هم دارم هم ندارم....

میگن خدا هم آدما رو دوست داره...

داره؟ نداره؟...

من یک زمانی داشتم...

اما چند سالیه اوضاع رفاقتمون هم همچین میزون نیست...

روی هم حسابی نمی کنیم...

فقط همینجوری همدیگرو دوست داریم...

آبروداری می کنیم...

 

دیروز یک دروغ گفتم...

امروز ده تا دیگه هم گفتم...

الانم دارم می گم...

دروغ هم مثل فحش می مونه...

برای دادن ساختنش دیگه...

دروغ که نمی گم...

فقط اون چیزایی که دوست داری رو برات می گم...

گناه داره؟...

چی گناه نداره؟...

دروغ رو همیشه می گن؟ دروغ عملی نداریم؟...

سهراب هم دروغ می گفت؟...

قفسی می سازم از شعر، می فروشم به شما...

 

---------------------------------------

زندان های عجیب دنیا.....

سایت برای آموزش بستن انواع بند کفش...

تصاویر بسیار بسیار زیبا از جزایر و مناظر جهان...

بهترین آهنگ های تاریخ موسیقی ایران...

كشف بزرگترين الماس جهان به وزن 10 بيليون تريليون تريليون قيراط...

جستجوگر کتاب الکترونیک...

باز کردن و بستن یک آی فون...

 

 -------------------------------------

تا بعد...


پيام هاي ديگران ()

احسان


یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦

We Back....

The image “http://www.hi5america.com/images/hi5cast.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 سلام سلام صد تا سلام.....

بالاخره بعد از یک سال برگشتم٬ حقیقتش رو بخواین تو این مدت نه این که حرف برای گفتن نداشته باشم٬ نه!٬ اما راستش نمی دونستم چطور باید افکارم رو جمع و جور نوشتن می کردم....خودم هم تقریبا همون یک سال کذایی رو نیومده بودم یه سر این جا بزنم (ای بی معرفت!)٬ جاتون خالی اومدیم دیدیم وااااااااای این وبلاگ همون 7sclub خودمونه؟!!! همه چیزش unavailable... خلاصه یک پارچه بستیم به صورتمون و تک و تنها افتادیم به جون اینجا... حالا قشنگ شده؟!!...

حالا اینا رو بیخیال شما خوبی؟ بروبچ چطورن؟.... 

حالا بریم سر اصل مطلب.... موضوع اجتماعی روز که الان کارت سوخت و سهمیه بندی بنزین و صف های طولانی و اتوبان هایی که فقط دو سه روز اول خلوت بودن و الان که ملت فهمیدن می تونن 400 لیتر اهدایی رو یک باره تموم کنن و هستن کسانی که کارتشون رو کرایه میدن، همون آش و همون کاسه ی سابق رو داریم هر روز... موضوع سیاسی هم که جاسوس بودن یک بابایی و اختلاس یک بابای دیگه و جریان پیچوندن پول هایی که قرار بود برای مذاکره برای آزاد کردن چهار دیپلمات ایرانی خرج بشه و صرف خرید ویلا و ملک و سفرهای خارجی شده و دعواهای بین احزاب و گروهها سر انتخابات ریاست جمهوری قبل و نمایندگی مجلس این دوره و از این حرفها.... از ورزش هم که بپرسی همه از بازی های آسیایی و شکست تیم ملی والیبال و تساوی امرزو تیم ملی فوتبال جلوی چین و اخبار ضد و نقیض قراداد بستن های پنهانی تیم ها و بازیکن ها را همه جا می تونی بشنوی......

راستی یک سر به Google Earth بزنین و تصاویر 15 نقطه از عجیبترین نقاط این کره ی خاکی رو ببینین، من خودم که خیلی مشتاق شدم یک روزی بعضی از این جاها رو از نزدیک ببینم....

این هم سایت رسمی سی و هشتمین المپیاد جهانی فیزیک که تو اصفهان شروع شده و ایشالا جوونای کشورمون مثل همیشه گل بکارن و طلا درو کنن (ایران رتبه ی اول نخبگان در بین کشورهای اسلامی و دومین کشور آسیایی بعد از چین است)....

این هم یک سایت که می شه توش یکسری از کارتون های قدیمی مثل بامزی و مورچه و مورچه خوار رو دید (اگر اینترنت سرعت بالا دارین حتما یک سر بزنین)...

مشروح مناظره احمدی نژاد با اقتصاد دانان برای دوستداران مباحث سیاسی....

ويژه نامه الکترونيکي جام ملتهاي آسيا برای دوستداران مطالب ورزشی (فقط یکمی باید برای لود کامل صفحه صبوری کنین!)....

اینم لینک یه کلیپه که ده تا تبلیغ برتر سال رو نشون میده (بعضی هاش واقعا فوق العاده هستن!)....

اینم یه سایت ایرونی که نشون میده دوست شما آف لاینه یا یواشکی آن لاین شده (کار گروه امنیتی آشیانه هستش و شندیم که یاهو برای اینکه طرز کار این سایت رو بفهمه جایزه تعیین کرده و هرکاری می کنه که بتونه حفره ای که این سایت از اون برای ورود و گرفتن اطلاعات استفاده می کنه رو پیدا کنه!)....

راستی یک سایت خوب برای دورزدن فیلتر مخابرات(اینترنت ملی رو هم دور می زنه!) ....

این لینک هم خیلی جالبه ؛ هرچی در قسمت بالا تایپ کنید اینشتن روی تخته براتون می نویسه ….!

---------------------------------------

تا بعد....


پيام هاي ديگران ()

احسان


دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥

 

...

برای چشمانم می ديد و برای گوشهايم می شنيد...

او گفته های خاموش من را به زبان می آورد و با انگشتانش چيز هايی را لمس می کرد که من توان حس کردن شان را ندارم...

از دلش چکاوک های بی شماری بر می خواستند که برخی به شمال و برخی به جنوب پر می کشند...

با گام های رو به آسمانش که بر تپه ها گام بر می داشت، گل های لطيف پاهايش را در بر می گرفتند...

شکوفه های بادام را بسيار دوست داشت. آنها را در دستانش گرد می آورد و چهره اش را، گويی که می خواست همه درختان جهان را از شوق در بر گيرد، لا به لای آنها فرو می برد...

در آوايش خنده تندر، اشک باران، پايکوبی درختان و باد گرد هم آمده بودند...

دلش همواره آکنده از اندوه بود... اما اندوهی که لبانش را می جنباند... و بر آنها لبخند می نشاند....

بر زمين بود، اما از آسمان...

هم او بود که می گفت:

خوشا آرام جانان

خوشا آنها که در بند دستاوردهاشان نيستند و زود باشد که آزاد گردند...

خوشا آنان که دردهای خويش را به ياد مياورند و در رنج های خويش روی به شادمانی دارند...

خوشا گرسنگان راستی و زيبايی،

که نانشان گرسنگی است و آب گوارايشان، تشنگی!

خوشا مهربانان، که به زودی از لطف و مهر خويش آرام يابند.

خوشا پاک دلان، که با خداوند يکی خواهند شد.

خوشا بخشندگان، که بر آنها رحمت آورده خواهد شد.

خوشا شکارچيان! زيرا گامهاشان تندتر خواهد شد و بال خواهند يافت...

خوشا صلح جويان، که بالاتر از ميدان های نبرد، خانه خواهند گزيد...


پيام هاي ديگران ()

احسان


جمعه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

ساعت هفت و سي دقيقه صبح مي باشد و شما با سرويس ويژه صدا و سيما وارد ساختمان اصلي واقع در خيابان ولي عصر ( همان جام جم خودمان ) مي شويد .
ابتدا كارت خود را به دستگاه ساعت زن سپرده و ساعت ورود شما دقيقا روي آن حك مي شود . البته لازم به ذكر است كه شما چه راس ساعت بياييد و چه ساعت ها بعد تشريف بياوريد ، تاثيري در حقوقتان ندارد و اين كار ( ساعت زدن روي كارت ورودي ) كاملا فرماليته و يادگار فرانسوياني است كه جام جم را ساخته اند .
سپس مجددا شما سوار سرويسي ديگر مي شويد تا به دفترتان برده شويد و اين عمل براي اين است كه مبادا باد در فضاي آزاد هزار هكتاري جام جم به شما بخورد و خداي ناكرده خواب از سرتان بپرد !
وارد اتاقتان كه مي شويد ، ساعت را فرض مي گيريم هشت صبح است ، خدمتكاران جام جم براي شما كيك به همراه شير ساده يا شير كاكايو مي آورند تا مبادا بعلت نخوردن صبحانه در منزل ، در ساعات كاري غش و يا ضعف كنيد .
پس از تناول صبحانه از آنجاييكه در هر اتاقي يك عدد تلويزيون مي باشد و شما هم فعلا حوصله كار نداريد ! تلويزيون را روشن مي كنيد تا با صداي آهنگين آن خوابتان ببرد و تجديد آرامشي كرده باشيد . البته لازم به ذكر است كه اگر در رده بالاتر از كارمند ساده باشيد ، مي توانيد تمامي كانالهاي ماهواره را بدون پارازيت و سانسور از تلويزيون اتاقتان مشاهده نماييد ( مترجم ) . ساعت يازده تعاوني صدا و سيما ، مايحتاج منزل شما را فراهم آورده و شما با عصبانيت از اينكه ، نگذاشته اند كه به كارهاي فرهنگي مملكت برسيد !!! بلند شده و به آن سر سازمان مي رويد تا از تعاوني گوشت و مرغ و ميوه و ديگر مايحتاج منزلتان را مفت ! تامين كنيد . پس از به دوش كشيدن احتمالا شانصد نايلون و جعبه و غيره با اتاقتان بر مي گرديد تا بقيه امور كاري تان را انجام دهيد . ولي امان از دست اين مديران سازمان كه نمي گذارند شما كارهاي فرهنگي براي اين مملكت انجام بدهيد . اكنون اعلام ساعت ناهار شده است و شما با دلخوري از اينكه چرا نمي گذارند ، كارهاي فرهنگي تان را انجام دهيد با سرعت خود را به سلف و يا احتمالا شانزده رستوران ديگر واقع در سازمان مي رسانيد و عجيب اينجاست كه شما مي توانيد مثلا بهترين استيك ايران را با قيمت دويست تومان ناقابل تناول بفرماييد . بعد از خوردن ناهار به مسجد بلال براي فريضه الهي مي رويد و پس از شستن دست و روي چرب شده خود ، در هر كجا كه آرامش بيشتري داشته باشد ، و شما به ذات اقدس الهي نزديك تر باشيد ، در مسجد بلال سر به بالش فرو آورده و تا ساعت دو يا سه ( اگر غذا چرب تر بوده باشد . توضيح مترجم ) مي خوابيد تا با شادابي كامل ، مسايل فرهنگي مملكت را حل بنماييد !
پس از انجام فريضه الهي به سوي اتاقتان مي رويد و روزنامه هاي منتشر شده در سراسر مملكت را روي ميزتان مي بينيد . امان از دست مديران كه نمي دانند شما چقدر كار داريد و مانع از اعمال فرهنگي شما مي شوند ! شما مجبوريد اين نيم ساعت باقيمانده را تا زمان آمدن سرويس ، به حل جداول و يا احيانا خواندن صفحات ورزشي بپردازيد . و با دلخوري تمام اين كار را به نحو احسن انجام مي دهيد . صداي اتوبوس ها را كه مي شنويد ، بار و بنديل ( منظور همان بسته ها و نايلونهايي است كه وسط كارتان مجبور شده ايد از تعاوني دريافت كنيد ) را جمع كرده و با سرعت به سمت اتوبوس ها يا همان سرويس ها مي دويد تا مبادا سازمان مجبور شود شما را با پاترول به منزلتان برساند . زيرا شما بهيچ عنوان راضي نيستيد كه استفاده شخصي از پاترول ها بشود .
بالاخره شما به منزل مي رسيد . نوگل خندانتان ( منظور همان بچه تان هست ) از سر و كوله تان بالا مي رود و شما كه از صبح كارهاي فرهنگي مملكت را يك تنه بر دوش كشيده ايد ( و صد البته خير سرتان ) اصلا حال و حوصله بچه يا احيانا بچه هايتان را نداريد و تشري روانه اين نوگلان خندان و آنها را با چشم گريان از خودتان مي رانيد . همسر وفادارتان شما را كاملا درك كرده و به بچه ها تذكري ديگر مي دهد كه مگر نمي بينيد ، پدر تان يا مادرتان از صبح جان كنده و خسته است ؟ بگذاريد استراحت بكند اين همسر فداكار و از جان گذشته .
شما روي مبل يا زمين ولو شده و كانالهاي ماهواره تان را بالا و پايين مي بريد و به اين دليل شما كانالهاي داخلي را نمي بينيد ، تا مبادا همسر شما فكر كند ، شما خواسته ايد با ساخت برنامه در صدا و سيما به او فخر بفروشيد !
شب دير وقت به بستر مي رويد و به برنامه هاي فرهنگي فردايتان فكر مي كنيد .


پيام هاي ديگران ()

احسان


یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

 

چه لوس شدي؟ دختر كه نبايد اين همه لوس باشه مي دونم از بس بابات قلم دوشش كرده ات تا بتوني گلهاي تازه شكفته درخت آلبالو را بكني و فرو كني تو دهن بابات بعد هر دو قهقهه بزنيد و بابات بگه خوشگل بابا...از بس مادرت بهت گفته فرشته من تو هم باورت شده لوس و ننر شدي.... ببين عيد داره مياد من مي خوام كت شلوار عيدم را با پيرهن سفيدم را بپوشم كفش عيدم را پا كنم تو هم لباس عيدت را بپوش.....
ميدونم تاج عروسي مادر جون كجاست ميارمش با يه توري سفيد بذار سرت....
پول تو جيبيم را جمع كردم گلاب شيكر با باميه و گوش فيل مي خرم چند تا هم آلاسكا مي خرم ميذارم تو فلاسك يخ تا آب نشه مي ريم تو هشتي خونه شما يا تو هشتي خونه ما به مادرامون مي گيم مي خوايم عيد بازي كنيم دختراي زهرا خانوم را هم مي گيم بيان تو با لباس عروسي بشين بالاي هشتي روي گليم دختراي زهرا خانوم هم پيشت باشند من مي رم دوچرخه اجاره مي كنم ميام دم در...در ميزنم وقتي صداي زنگ دوچرخه رو شنيدي به دختر بزرگه زهرا خانوم بگو داماد اومد در را باز كن وقتي در باز شد من اومدم تو هشتي همگي دست بزنيد مواظب دختر بزرگه زهرا خانوم باش خيلي حسوده.....
مگه يادت نيست وقتي من و تو مي خوايم با هم بازي كنيم چه ادا اطواری مي ريزه مياد وسط ما مي پره بالا پايين بي خودي جيغ ميزنه كه من با تو بازي نكنم....
تو كه مي دوني من ازش خوشم نمياد خيلي حسوده مواظب باش آلاسكا رو لباست نپاشه كثيف مي شه خوب؟ باشه؟ ديگه لوس نشو اگه يه دفعه ديگه به من بگي دماغ كوفته اي قيچي مادرم را ميارم گيسهاي دمب موشيت را قيچي مي كنم....
تو كه مي دوني من از هيچ كس نمي ترسم از غول يه چشم هم نمي ترسم من اوليس هستم بهت كه گفته بودم مثل اوليس غول را كورش مي كنم.....
همانطور كه خيلي دلم مي خواد چشم هاي اين جواد لنگ دراز پسر عاطفه خانوم را كور كنم كه به تو نگاه نكنه...تو هشتي من ميام كنارت ميشينم دسته گلي را كه از باغچه ميدون كندم را ميدم به تو بعد حلقه اي را كه با گل هاي ياس درست كردم مي كنم تو انگشتت يه گردن بند هم با گل هاي ياس درست كردم مي دم دست دختر بزرگه زهرا خانوم تا بندازه گردنت بذار از حسودي دق كنه من كه هيچ وقت
دلم نخواسته با اون بازي كنم به تو كه گفتم با اون چشمهاي زاغش.....
يه روز مادرت به مادر من گفت «بازي بچه ها همون آرزوهاي آينده شونه»...بابام هم يه روز گفت باد دماغت خودش مي خوابه پسر اگر نخوابيد مي خوابوننش پرسيدم كي بابا....؟
با خنده گفت روزگار پسر روزگار باد هر دماغي را مي خوابونه ...پس تو ديگه بهم دماغ فيلي نگو من نمي خواستم دماغم باد كنه خودش شده . فقط دختراي زهرا خانوم را بگو بيان مبادا به اين جواد لنگ دراز با خواهرش بگي بيان من خوشم نمياد...
از خواهرش كه نگو واي اين دختر چي بگم؟ همش با اين دختر بزرگه زهرا خانوم به من ميگن دوچرخه سواري يادشون بدم دختر كه دوچرخه سواري نمي تونه بكنه اما اگه تو بخواي يادت مي دم دوچرخه اجاره مي كنم تو بشين رو ميله جلوي زين من پا مي زنم.......
من زورم زياده همچين پا مي زنم كه باد گيسهات را بپاشه رو صورتم.....!
به مامانت نگي مي خوايم عروس دوماد بازي كنيم بدش مياد ميره به مامانم ميگه....مامان ممكنه عيدي بهم نده چون هر وقت با تو بازي مي كنم بهم ميگه پسر بزرگ شدي خجالت بكش اين قدر با دخترا بازي نكن تو ديگه مرد شدي...!!
تو كه مي دوني من كه نمي فهمم چي ميگه مگه چي ميشه من هميشه دلم ميخواد فقط با تو بازي كنم نمي خوام با اين جواد يا اون پسره رحمان بازي كنم.....مي دونم جواد هم خيلي دلش مي خواد با تو بازي كنه مثل خواهرش با دختر بزرگه زهرا خانوم كه دلشون مي خواد با من بازي كنند......
خب ديگه لوس بازي در نيار عيد داره مياد با هم آشتي كنيم بهم عيد را تبريك بگيم خيلي خب ما كه بچه هستيم باباهامون كه ميگن بچه هستيم... اگه من لپت را ماچ كنم كه چيزي نميشه مادرت هم منو ماچ مي كنه عيد داره مياد وقتي مادرت گفت بازي بچه ها باهم يعني آرزوهاشون من نفهميدم يعني چي؟ تو فهميدي؟؟؟


پيام هاي ديگران ()

احسان


یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤

 

هنوز یادم نرفته...یادمم نمیره...خیلی سخته که بخوام بهش فکر کنم...خاطراتی که گذاشتمشون تو یه پاکت و درش رو مهر وموم کردم...گذاشتمش ته قلبم و گوشه مغزم...جایی که دست هیچ کس نرسه...حتی خودم!...

صبح یه روز بارونی بود...قطره های بارون روی شیشه سنگی اتاقم می خوردن و بعدش سر میخوردن پایین...با دندونام گوشه ی لبم رو گاز میگرفتم و به این فکر میکردم که به چه بهانه ای از خونه بیرون بزنم که تا با کمترین دادو بیداد مامان مواجه شم!... مدت زیادی به پنجره خیره بودم...سنگین تیره و ساکت...دعا میکردم هوا باز شه اما عجب بهار پر برکتی بود!... تا آخرین روزهاش هم هنوز سخی بود... یه ضرب از جا پا شدم تصمیم ام رو با نا امیدی گرفته بودم...آبی به صورتم زدم تا رویای دیشب از چهره ام پاک شه...اونم چه رویایی...یه رویای خیس و بارونی...به بهونه ی کلاس کنکور فوق العاده.مامان رو راضی کردم...وسایلم رو جمع کردم...جزوه های تست سید موسوی رو با اکراه تو کیفم ریختم...این جزوه ها برام یه دلخوشی بود...برای اینکه به همه بگم منم برای کنکور درس میخونم...مانتو توسیم رو تنم کردم...همون مانتویی که به قول یکی از دوستام همش ۱۰ سانت از بدنم رو پوشش میده...شیشه عطر جادوق کریستین دیور رو هم روش خالی کردم...میدونستم از بوش خوشش میاد...کفشهام رو بدون اینکه بنداش رو باز کنم به زور پا کردم...تازه وقتی نگاهشون کردم دیدم گلهای شبگردیه دیشبم روش خشک شده...ولی در این لحظه اینم برام مهم نبود...باید زودتر میرفتم...داشت دیرم میشد...رفتم سره خیابون...ماشین ها رد میشدن...هر ماشینی هم با یه نیت وایمیساد...به درخواستاشون عادت کرده بودم...مثل همیشه چندتا قیمت و شماره و...تا اینکه یه تاکسی کنارم ایستاد...نشستم توش...خیس خالی بودم...این رو وقتی فهمیدم که خانومی با پالتوی پوستش بیشترین فاصله رو از من گرفت... از پشت شیشه مردم رو میدیدم که دنبال سر پناهی بودن که خودشون رو از آماج اون بارون سیل آسا نجات بدن...منم دنبال یه سر پناه بودم....یه سر پناه خیالی!...دلم میلرزید... تا چند دقیقه دیگه حادثه ی بدی میخواست اتفاق بیافته...این بار خودمم میدونستم...دیگه لازم نبود دوستام بهم بگن که نمیشه!...بالاخره رسیدم به همون میدون همیشگی...از ماشین که پیاده شدم چشمام رو بستم...اما انگار همه جا رو میدیدم...بوی گل به مشامم رسید...حاج اصغر امروز گلهای زیبایی آورده بود...با اینکه عجله داشتم لحظه ای درنگ کردم...فکری از ذهنم گذشت...یه گل!...شاید نیروی جذابه یه شاخه گل که من رو تسخیر میکنه با اون هم همین کار رو بکنه!...اما جواب این فکر رو هم میدونستم..."نه!"...طبق عادت بچگیم پشت ویترین گلفروشی وایسادم...ولی وقتی بچه تر بودم از این وقتها نداشتم چون همیشه تا پشت گلفروشی وایمیسادم تا از گلها انرژی بگیرم...مامان دستم رو میکشید که برم جلوی یه طلا فروشی وایسم...تا مامانم از برق اونا لذت ببره...نگاهم به سبد گل رز مخملیه باکارا افتاد...بی مهابا رفتم تو مغازه...یه گل از تو سبد برداشتم...طبق معمول همیشه حاخ اصغر گفت بپیچم و من هم سرم رو به علامت منفی تکون دادم...اومدم بیرون...تو راه به این فکر میکردم که چرا هیچ کس به نقطه ضعف من در مورد گل پی نبرده!... یعنی من رو با یه شاخه گل میشه بدست اورد!...خیلی احمقانس نه؟...منی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشم...راه حلی به این آسونی دارم...مثل خیلی از مسائل سخت که با یه روش ساده حل میشن!...بارون اونجا شدیدتر بود...ناسلامتی دیگه نزدیک کوه بودم...شایدم حتی روش!...احساس کردم چشمام میسوزه...دستم رو روی چشمام کشیدم...سیاه شد!...یادم نبود که عادت آرایش کردن رو امروز هم اجرا کردم...بالاخره بعد ۱۵ دقیقه پیاده روی رسیدم به همون جا که میخواستم...از کنار کاج های فضای مصنوعیه شهرداری رد شدم... تا به درختهای باکره برسم!...از دور دیدمش...قلبم تند تند میتپید...دویدم اما انگار نزدیک نمیشدم...اما وقتی او به سمتم قدم برداشت سرعتش دو برابر سرعته من بود...شده بود قانون آینه ها (من شئ و اون آینه)...به چند قدمیم که رسید بوی یاس رو ازش احساس کردم...مثل همیشه انگار عطر مامانش رو زده بود... سرم رو آوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم... سرد بود...میدونستم...دستش رو دراز کرد که دستم رو بگیره که از سر پایینی سر نخورم...اما مثل همیشه مغرورانه دستش رو رد کردم...ابروهاش رو در هم کشید...جلوتر رفتیم...دوتا تخته سنگ اونجا بود...سیاه بودن...ظاهرا نفر قبلی یه کباب کوبیده ی چرب روش درست کرده بود...دوتا از ورقهای جزوم رو کندم و گذاشتم رو دوتا سنگ...اما اون کاغذ خودش رو برداشت و جاش مثل همیشه یه دستمال سفره سیر وسفر با آرم آبی پهن کرد...بعد بهم با اشاره نگاه کرد که روی این کاغذ نکات خوبی برای تست دیفرانسیل هست!...ولی برام مهم نبود...فقط در اون لحظه به یه چیز فکر میکردم..."بودن!"...نه هیچ چیز دیگر...غروب زیبایی بود... منتظر بودم حرفی بزنه...اما اونم مسخ غروب شده بود...تا اینکه سکوت شکست...بهم گفت "یه کاره اومدیم اینجا که غروب رو برای آخرین بار در کنار هم تجربه کنیم؟!"..."مثل تمامه تجارب تلخ دیگمون!"... "بگذار همین جا یه چیز رو برات معلوم کنم...تو پاکتر از هر کسی هستی که تو زندگیم دیدم...بکر بکر...برای این میخوام از کنارت برم که زیادی پاکی...همین!...خوش به سعادت کسی که تو نصیبش میشی...بهش حسادت میکنم...این هم آخرین حرفمه "نه!"..."...و رفت...برای همیشه...همین تضاد تو حرفاش بود که من رو تا به اینجا کشونده بود...اون منو دوست داشت...اما چرا فکر جدایی به ذهنش رسیده بود...هنوز هم که این متن رو مینویسم دلیلش رو نمیدونم و همین من رو عذاب میده ولی الان دیگه برام مهم نیست...منم از ناراحتی از جام پاشدم تا به سمت مخالفش برم و ازش دور شم...اما...دلم تو دستاش بود...دویدم طرفش...اما دیگه نبود...گریه هام فقط صدا داشت...چون میون بارون دیگه قطراتش خودشون رو مستتر کرده بودن...راه خاکی کنار باغها رو پیش گرفتم تا به یه درخت چنار سترگ رسیدم که از میان به دو نیم بود...بینش نشستم...کنارم یه رودخونه با یه گله گوسفند بود...ترسی دیگه از اون خلوتی نداشتم...بره کوچولویی که تازه ۱ ماهش بود اومد کنارم...به شاخه گل رز که در دستم میلرزید خیره شده بود...با سخاوت نزدیکش بردم...اما عکس العملی نشون نداد...وقتی به خودم اومدم دیدم به چشمام خیره شده... چون کوچولو بود جاش نمیشد که بین گوسفندای دیگه از رودخونه آب بخوره...ظاهرا دشت چشمان من سیرابش میکرد...اون هم من رو تنها گذاشت و رفت...شاید اینم به این دلیل که آب چشمانم زیادی زلال بود عین آب مقطر...حتما آب معدنی رو ترجیح میداده...یا شاید چون قلب نداشتم!...حتما آب چشمانم طمع مرگ میدادن...وگرنه من که ستمی نکرده بودم...دوباره بغضم ترکید ولی این بار نه برای خودم... برای روزهایی که در پیش داشتم...جای خوبی رو انتخاب کرده بودم...همیشه از کافی شاپها که مغز آدم رو منجمد و روح آدم رو سیاه میکرد متنفر بودم...طبیعت رو میپرستیدم...اخلاق پدرم رو به ارث بردم خوب!...طبیعتی که در پی فریادهایم جوابی از خود بازتاب دهد...منم داد زدم دوستت داشتم و دارم اما صدایی نیومد...تازه فهمیدم سالهاست که در یک دشت بی کوه فریاد میزدم...چه تلاش مذبوحانه ای!...

هنوز بعد از مدتها اولین شعرش رو که برام ته یکی از دفترام نوشته بود بر روی در کمدم نگه داشتم:

بی همگان به سر شود به تو بسر نمیشود                          داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود

و این هم عجب گناه کبیره ای بود!...اگه مولانا میدونست که سالها بعد از مرگش اشعارش بازیچه ی آدمهایی میشه که از عشق در زندگیشون بهره نبردند و به دروغ از اون اشعار حمایت میکنند و اون رو به لب میارند یا برای گول زدن آدمهای دیگه ازش استفاده میکنن اون وقت.......خودمم نمیدونم.....

*******************************

زياد جدی نگيريد!...اينا فقط تلفيقی از خاطرات دوستانم با علائق و خصوصيات شخصی خودم بود....دو خط اول متن هم جمله ای بود که يکی از دوستانم در ابتدای بيان خاطره اش به کار برد... همين...


پيام هاي ديگران ()

احسان


پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

 

 ساعت هشت و نیم صبح :
انگشت پایم مور مور می کند .
فکر می کنم داشتم خواب شنا کردن می دیدم .
شاید ماهی کوچکی انگشت پای مرا با کرم سرگردانی عوضی گرفته بود .
چشمانم که باز می شود احساس می کنم چراغ های سینما روشن شده است .
این زیر چقدر گرم است .
شبیه چای داغ می ماند .
به سمت راست می غلطم و چشمانم را دوباره با لجاجت بر هم می کشم .
انگشت پایم لجوجانه تر از من مور مور می کند .
چشمانم را باز می کنم .
از پشت پرده چرک پنجره برف می بارد .
چه لذتی دارد هم آغوشی با گرمای زیر پتو.
ساعت ده صبح :
دختر همسایه از عمق خواب ها مرا به برف بازی دعوت می کند .
ولی من همیشه عشق بازی را ترجیح می دادم .
دختر همسایه بال دارد و من همیشه حسود بودم .
یه گلوله برفی درست می کنم و می خورم .
طعمش شور است مثل دود اتوبوس .
صدای خنده دختر همسایه می آید .
عمق خواب های من خیلی تاریک است .
گمش می کنم .
ساعت یازده ظهر :
هنوز برف می بارد .
کش می آیم .
روی تخت می نشینم و دستانم را تکیه گاه شانه هایم می کنم .
اگر بچه بودم الان صورتم زبر نبود .
اگر صورتم زبر نبود می شد برف بازی کرد .
قلبم چقدر آهسته می تپد .
چقدر دوست داشتم امروز که از خواب بیدار می شوم عاشق بودم .
عاشق بودن در روزهای برفی خیلی خوب است .
چون مردم می گویند وقتی آدم عاشق است مدام گرمش می شود .
دوست دارم بروم زیر پتو .
ولی زیر پتو هم سرد شده است .
ساعت دو بعد از ظهر :
موهایم ژولیده است .
مثل خودم که هم بلندم هم ژولیده .
پنجه هایم را که فرو می کنم در میانش گیر می کند و اشک در می آید .
چقدر خوب است آدم اشکش در بیاید .
جلوی آینه به خودم نگاه می کنم .
هنوز چهره ام برایم تازگی دارد .
بعضی وقت ها خیلی از خودم خوشم می آید .
سرم را زیر آب غرق می کنم .
موهایم شنا می کنند .
من خفه می شوم .
احساس خیسی دارم .
ساعت چهار عصر :
برف می بارد هنوز .
چترم ملتمسانه نگاه می کند .
دو قاشق نیمروی عسلی قورت می دهم .
معده ام جویدن بلد است .
سلول های زبانم طعم پنیر را به مغزم مخابره می کنند .
پنیر را که دیشب خورده بودم !
معده ام قار قار می کند .
پاییز چقدر در من نفوذ کرده است .
چقدر دلم شعر می خواهد که ببافم .
سردم که می شود کلاه پشمی می چسبد .
همیشه تشنه که می شوم بین دو راهی آب سرد و چای داغ زجر می کشم .
یخچال خالی است .
مثل مغز من .
وقوری نیز همینطور است .
ساعت شش و دوازده دقیقه عصر :
عجب برف خری است .
ولی دوستش دارم باز .
چترم نا امید است .
دندان هایم را مسواک نکرده ام .
یادم می آید خمیر دندانم کرم زده است .
شاید خمیر دندان هم مثل واکسن؛ همان کرم ضعیف شده دندان است .
دلم می گیرد این موقع ها .
رادیو را روشن می کنم .
یکنفر دارد سرفه می کند .
چقدر این لامپ ها زرد است .
حالم به هم می خورد .
ساعت هشت شب :
دلم می خواهد بروم حمام آنقدر خودم را بشورم که تمام شوم .
یادم می آید معمولا این موقع ها سوسک های حمام معاشقه می کنند .
به خیابان نگاه می کنم .
دو نفر زیر برف به هم چسبیده راه می روند .
چقدر این تصویر برایم گنگ است .
من همیشه به چترم چسبیده بودم .
دیشب کتاب بوف کور را تا نیمه خوانده ام .
داستان قشنگی است .
دلم چای می خواهد .
قندان پر از مورچه است .
ساعت ده شب :
برف مثل سگ می بارد .
به خودم می گویم مگر سگ هم می بارد .
بعد به حماقتم می خندم .
چقدر خنده خوب است .
کاش یک نفر دیگر هم بود که با من بخندد .
مادرم می گفت فقط دیوانه ها تنها می خندند .
چترم گریه می کند .
شاید هم برف های دیشب است که در لابلای چترم آب شده است .
سرم را می خارانم .
واژه های توی سرم به هم می ریزد .
شام نداریم .
سیب زمینی پخته دلم می خواهد با گلپر و نمک و چای .
ساعت دوازده :
برف می بارد هنوز هم .
کاش توی اتاق هم چیزی می بارید .
یادم باشد سقف اتاق را فردا چند تا سوراخ بکشم .
دوش حمام هم خراب است .
مدتی هست بر من چیزی نمی بارد .
دیشب حسن آقا توی خواب گفت می آیی بمیری .
من فریاد کشیدم و از او فرار کردم .
او خیلی سفید شده بود .
وقتی بیدار شدم یادم آمد حسن آقا بیست سالی هست خوابیده است .
من از مرگ بدم می آید .
زندگی به این برفی ... حیفش می آید آدم .
من نیمرو خوردن با چای داغ را دوست دارم .
و خفه شدن زیر شیر آب سرد را .
مگر خلم که بمیرم .
ساعت یک و سیزده دقیقه نیمه شب :
چقدر یک نفرم .
یک نفر بودن مثل مور مور می ماند .
تلفن زنگ می زند .
گوشی را بر می دارم .
یک نفر می گوید : فوت
چقدر قشنگ و جذاب .
من گوش می دهم و توی دلم قند آب می شود .
با خودم می گویم کاش الان چای داغ بود که زود هورت می کشیدم .
دوباره می گوید فوت .
و من می خندم ...
احساس رابینسون کروزوئه را دارم
من هم می گویم فوت
یاد جشن تولد دو سالگی ام می افتم .
صدای بوق ممتد می آید.
گوشی را می گذارم و چند تکه پنیر می خورم .
همیشه توی ذهنم توی پنیر سوراخ سوراخ است و توی آن سوراخ ها پر از موش .
پنیر ها مزه گاو می دهد .
چترم خوابیده است .
ساعت سه صبح :
روی تخت دراز می کشم .
روی یک تکه کاغذ می نویسم : خواهش می کنم مرا زنده به گور نکنید من گاهی می میرم و
زود بیدار می شوم .
دوست دارم قبرم یک اتاق باشد سه در چهار با مهتابی و یک کتابخانه .
اصلا به مرگ فکر نمی کنم .
به خواب های قشنگی که قرار است ببینم فکر می کنم .
به دختر همسایه که مدام می خندد.
چشمانم را می بندم .
حس می کنم چیزی روی گونه هایم می بارد .
خدا کند برف باشد .
خدا با انگشت های مهربانش سقف اتاقم را سوراخ کرده است .
برف ها می لغزد به گوشه لب هایم .
برف شور است .
کم کم خوابم می برد .
خوابیدن خیلی خوب است .
صدای نفس های من می آید .
امروز هم تمام شد .
خدا را شکر .

*************

اين آقا هم مسلمون شد!!!


پيام هاي ديگران ()

احسان


یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤

آخرين قسمت!...

سلام به همگی...

به خدا این دفعه دیگه تموم میشه!...بریم زودتر سر اصل مطلب...

رسیدیم به اونجایی که روز آخر بود....روز امتحان...یادمه چند روز اول رمضان بود...میشه 28 مهر!...از قبل با آقای شاکری هماهنگی کرده بودیم که ساعت ۵:۰۰ دم در خونشون باشیم...من ساعت ۴:۵۵ تازه از خونمون با ماشین در اومدم...بابا همراهم بود...چون دیر شده بود با تمام سرعت گاز میدادم...یکی نبود بگه آخه دختر دیوونه تو که هنوز گواهینامه نداری چرا اینطوری میری؟؟؟...خلاصه با صلواتهای بابا ما ساعت 5:02 اونجا بودیم...زنگ زدیم تا استاد تشریف بیارن!...ساعت ۵:۳۵ بود که دیدیم استاد عزیزمون در پارکینگشون رو باز کرد و با عجله گازش رو گرفت که بره ولنجک دنباله رویا خانوم و نرگس جون...ما هم عین سیاهی لشکر دنبالشون راه افتادیم...بالاخره رسیدیم اونجا...چند دقیقه بعد هم استاد با نرگس و رویا پیداش شد...شروع کردیم تمرین و ...تا اینکه شد ساعت امتحان...بدو بدو رفتیم دمه آموزشگاه تا اسممون رو برای امتحان بنویسیم...بعدش هم وایسادیم دم در آموزشگاه (من و رویا ونرگس) و با آقای شاکری در مورد امتحان صحبت می کردیم...یه ذره اونورتر هم احسان و متین وایساده بودن و با هم پچ پج میکردن (اون موقع من از فوضولی مرده بودم!)...بعدش رفتیم که امتحان بدیم...اول نوبت رویا بود...قبول شد!...بعد نوبت من...منم قبول شدم...بعد هم نرگس...اونم قبول شد...آقای شاکری کلی حال کرده بود دیگه اون روز...بعد هر۳ تامون نشسته بودیم عقب ماشین، تا آقای شاکری برسونتمون خونه هامون...همون موقع یکی از شاگرد های آقای شاکری (ملقب به کلاهی!!!) نیت کرده بود که حتما اون روز امتحان بده...فقط یه ۱ ساعتی طول کشید که یه دور دو فرمون تو یه کوچه بزنه!...تو همین حین وبین من یهو یاده احسان افتادم که شاکری بهش گفته بود وایسه دمه آموزشگاه که میاد دنبالش!...به یکی از بچه ها گفتم (فکر کنم رویا بود) اونم به آقای شاکری گفت...ولی نمیدونم چی شد که همون موقع سرو کلش پیدا شد...اومدن با متین وایسادن کنار ماشین...من وسط نشسته بودم و بغلم هم رویا و نرگس بودن...منم کلم رو عین غاز از ماشین اورده بودم بیرون و داشتم تازه با احسان و متین حرف میزدم که استاده عزیزمون یهو غیرتی شد و گفت کلت رو بکن تو!...منم آی ضایع شدم...بعدشم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه هامون!... شب هم تولد ریحانه (دخمل استادمون) بود...اول فکر کردم رویا اینا هم میان اما نبودن...وقتی از خانوم استاد پرسیدم رویا اینا کجان؟ گفتش: امروز عصر احسان کلاس داشت رفته اذیتش کنه!...تو دلم گفتم نمیشه منم میبردن!... خوب ديگه داستان تموم شد!!!!!!....

1 ماه گذشت...

یه روز یاده بچه ها افتادم...خیلی دوست داشتم ببینم چی کار میکنن و...یهو یادم افتاد که تو ارکات هم میشه دنبالشون گشت...رفتم تو ارکات...اول از همه رفتم دنبال اسم احسان!...دو نفر با این اسم اومدن...یکی دانشجوی دانشگاه تهران بود اون یکی هم خیلی مشخصات دقیقی نداشت ...همین که اومدم صفحه اش رو ببندم چشمم افتاد به قیافه استاد عزیزمون که پایین عکسش هم اسمش بود ... بعدش هم رویا و گلی رو دیدم...کلی حال کردم اون روز به خدا...دیدم یه وبلاگ داره... وبلاگش رو باز کردم و براش کامنت گذاشتم (همین وبلاگ هم بود)...چند روز بعد هم ID هم رو add کردیم و یه دو - سه هفته ای هم با هم چت کردیم تا اینکه این شد!...بعدش هم بهم زنگیدیم...یه روز هم قرار گذاشتیم بیرون بریم...اون روز هم خیلی روز جالبی بود... چون فکر کنید من با استادمون ۲۰ دقیقه دیر تر بیام سر قرار!...احسان با یه رز زرد دمه پمپ بنزین ولنجک تو ماشين منتظر باشه....بریم پاساژ میلاد نور...ولی همه دراش بسته باشه و...خیلی عجیب بود همه چی....

الان که فکر میکنم...بیشتر همه چیز یه اتفاق بود...اینکه یه روز احسان با مامانش بره به زور دمه یه آموزشگاه نزدیک خونشون و همسایه قدیمیشون همون موقع از در آموزشگاه بیاد بیرون (آقای شاکری )...یا اینکه همین استاد بشه مشتری بابام و یه روز اتفاقی بگه که من مربی رانندگیم!...و ۱۰۰۰ تا اتفاق دیگه که شاید همش نوعی بازی، برای بازیی بود که شروعش کردیم!

..................................خودمون هم نمیدونیم!...................................

 اما يه چيزی خوب ميدونستم (از همون اول)

من احسان رو خيلی دوست داشتم و دارم و خواهم داشت!

****************

روح خودم رو پوشش روحت، دلم را خانه زيباييت و سينه ام را گور اندوه هايت خواهم ساخت و ترا چون کشتزاران که بهار را دوست دارند،

دوست دارم.


پيام هاي ديگران ()

احسان


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]


Site Meter